اشک غزل
اشکواژه های من
برای سرودن محتاج کمی عنایت بودم........ تا سر زند خورشید او از صبح بامش یک آسمان مست از تماشای مدامش تا گردباد شوق او در دشت پیچید صدها رمه آهو نشسته بین دامش در خطبه زار روح بخش او نشستم دارد عسل می ریزد از شهد کلامش او علت پیدایش نور پدر بود آری پیمبر غبطه خورده بر مقامش هر کس که زانو می زند در مکتب او باید بگیرد درس مردی از مرامش اصلا فدک ارزانی دنیایتان باد وقتی خدا کرده بهشتی را به نامش تا با دل و جان پاسدار کعبه باشد احرام آتش بسته در بیت الحرامش یک روز آه آینه باید بگیرد هر قلب سنگی که شکسته احترامش سر تا به پایش ذوالفقار است و رشادت آمد برون شمشیر مولا از نیامش باید علی را یک نفر پاسخ بگوید بغض گلوگیری شده زخم سلامش در باغ زخمش کربلایی ریشه کرده است تصویر زینب مانده در قاب قیامش طوفان وزیده.....چادرش بر باد رفته است...... افتاده آتش آه،بر جان خیامش در انتظارم یک نفر یک روز از راه شاید بیاید تا بگیرد انتقامش چشمهای
خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا می پرد پلک
زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا در فضای
سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ سوختم،ساختم
بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا این سفر را
چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند گاه با پای
نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا از نگاهم
گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد سینه
آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا گوشه ی این
قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم تکه ای
آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا شعله ور شد
کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو خیزران از
لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟ شام سر تا
به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد من شهید
نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا دارم از داغ
کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم با تمام
وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا قدری آغوش
عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم یا که معجر
بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا عمه در قحط
غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد خم به ابروش
هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا طعنه ها قد
کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار تا به من
خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا نه از این
بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم جان عمه نرو
بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا آتشفشان زخم منم،داغ دیده ام خاکسترم،بهار به آتش کشیده ام چشم بلا کشیده ی من خون جگر شده است از باغ سرخ آینه ها آه چیده ام ققنوسهای عاطفه را در فراق تو از شعله شعله های دلم آفریده ام از لحظه ای که رفتی و دیگر ندیدمت من کشته ی وداع تو هستم، شهیده ام گودال زخم جان به لبم کرد روی تل بیتابم از فراز و نشیبی که دیده ام لبریز بوسه های لب خارها شدم دنبال اسب نیزه پیاده دویده ام در جست و جوی عطر تنت ماه می شوی؟ شبها که من نسیم بیابان وزیده ام "بزمی به پا کنید خوارج رسیده اند" از این قبیل زخم زبان ها شنیده ام کوهم که ایستاده ام و خم نمی شوم شمشیر زخم خورده ولی اب دیده ام با ارزوی صبح نگاهت بهشت من هر چه مصیبت است به جانم خریده ام
تقديم به آسماني هاي سرزمينم.......... در سكوتي لبالب از فرياد گوشه چشمي به آسمان دارد يك بغل بغض و تاول و تركش زخمهايي كران كران دارد سرفه هايش پر از جراحت بود از لبش قطره قطره خون مي ريخت چفيه ي خاك خورده اش حالا نقشي از باغ ارغوان دارد بين سينه بلال مجروحش غربت و داغ را اذان مي گفت باز هم روي شاخه ي لبهاش مرغ اندوه آشيان دارد حجم بغضي كه در گلو دارد كربلا كربلا مصيبت داشت ياد شبهاي حمله مي افتاد روضه اش طعم شوكران دارد السلام عليك يا باران السلام عليك يا عطشان به فداي لبان خشكي كه رنگ و بويي ز خيزران دارد ياسها بين شعله ها پر پر خيمه مي سوخت يا همان سنگر ماند يك مشت خاك و خاكستر باغ گل صحنه ي خزان دارد قمقمه مشك بچه هاي جنگ تير باران شد از نفس افتاد چشم عباسهاي لب تشنه موج درياي خون فشان دارد آتش تير و بمب و خمپاره هر طرف سنگ و نيزه و شمشير قتلگاه فرشته ها اينجا ماجرا با سر و سنان دارد تانك ها اسب هاي فولادي خاك كردند خاطراتم را آه تنها پلاك و انگشتر يادي از نسل بي نشان دارد اين همه زينب به جا مانده بغض كردند و خون دل خوردند 'گريه ي مادر شهيدي كه چشم بر تكه استخوان دارد ناگهان روضه در گلو خشكيد گوشه چشمي به آسمان دارد يك بغل بغض و تاول و تركش زخمهايي كران كران دارد به احترام كتاب دا......... به احترام روزهايي كه نديدم............
تار باران
به چشم تر داری،پود خونی بر این جگر داری فرشی از
خون و گریه می بافی،چشمهایی پر از هنر داری صبح چشمت
لبالب از مه شد،شهر تو زیر چکمه ها له شد ناگهان
شهر گرگ باران شد،تازه ها را بگو خبر داری؟ باغ قلبت
پر از گل ناله،در بهشتی از آتش و لاله داغ دیدی
فرشته-غساله،زخم یک نسل بر جگر داری تا پدر
سوخته برادر هم،آسمان پنجره کبوتر هم خاطراتی
کبود و پرپر هم،قدر یک مشت بال و پر داری! پای اشکت
گدازه می روید،لاله لاله جنازه می روید از کفن
خون تازه می روید،از شقایق هزار اثر داری گریه-مویه،بهانه
های دا،کوه اندوه،شانه های دا بغض تلخ
شبانه های دا،زخمهایی که تا سحر داری در شب قتل
عام اندیشه،مرگ بر مردهای زن پیشه ماده آهوی
زخمی بیشه،غیرت از جنس شیر نر داری ذهن شهرت
پر از حقایقها،هر وجب مدفن شقایقها قتلگاه غریب
عاشقها،شور سر باختن به سر داری نخلهای
شکسته مجنونت،سبز شد پای چشم کارونت خرمیهای
شهر مدیونت،طرح فتحی به چشم تر داری.... شعله در
شعله دل کوچه پر از غم می شد کوچه در
آتش و خون داشت جهنم می شد "باید
آتش بزنم باغ و بهار و گل را...." روضه
مکشوف تر از آن چه شنیدم می شد بین دیوار
و در انگار زنی جان می داد جان به لب
از غم او عالم و آدم می شد لااقل کاش
دل ابر برایش می سوخت بلکه از
آتش پیراهن او کم می شد زن در این
برزخ پر زخم چه رنجی دیده است؟ بیست سالش
نشده داشت قدش خم می شد تا زمین
خورد صدا کرد "علی چیزی نیست" شیشه ای
بود که صد قسمت مبهم می شد آن طرف
مرد سکوتش چقدر فریاد است روضه جان
سوز تر از غربت او هم می شد؟ "میخ
کوتاه بیا همسرم از پا افتاد میخ هر
لحظه در این عزم مصمم می شد غنچه دارد
گل من تیغ نزن بی انصاف حیف،بابا
شدنم داشت مسلم می شد" ناگهان
چشم قلم تار شد و بعد از آن کربلا بود
که در ذهن مجسم می شد کوچه در هیأت
گودال در آمد آن گاه بارش نیزه
و شمشیر دمادم می شد اشک خواهر
وسط هلهله طوفانی بود اشک و
لبخند در این فاجعه توأم می شد سیب سرخی
به سر شاخه ی نیزه گل کرد داشت
اوضاع جهان یکسره درهم می شد که قلم از
نفس افتاد،نگاهش خون شد دفتر شعر
پر از واژه ی شبنم می شد کاش همراه
غزل محفل اشکی هم بود روضه
خوان، مقتل خونین مقرم می شد تا شب چشم تو در بیشه ی رویا رویید صبح تصویر تو در قاب تماشا رویید طرح چشمان تو در باغ خیالم گل کرد یک بغل آینه در ذهن معما رویید اشکها قصه تنهایی من را خواندند واژه در واژه اش اندیشه ی دریا رویید باز بر شانه ی تردید نگاهت دیدم کوهی از شاید و اما و اگرها رویید شور شیرین لبت در سر من افتاده است تا که بر نخل لبت بوسه ی خرما رویید بوی پیراهن تو مصر دلم را پر کرد داغ خورشید تو بر قلب زلیخا رویید تا مسیح نفست جان به نسیمی بخشید مریم روح تو هر گوشه ی صحرا رویید اشک پای غزلم گریه ی خوشحالی بود تا به لبهای تو گلخنده ی امضا رویید تمام دلخوشی پنجره به دیدن توست صدای چلچله لبریز از شنیدن توست هوای شهر پر از حس و حال جاری توست خیال بال قناری پر از پریدن توست چقدر مریم روحت لطیف و رویایی است مسیح زندگیش با نفس کشیدن توست و باز آینه عاشق شده است پیش نگات همیشه عشق حضورش به یمن دیدن توست نشاط غنچه و باغ و بهار و جنگل و دشت......... دعای نرگس و ياس و صبا رسيدن توست ببار مثل همیشه شکوه ممتد عشق تلاش چشم من امشب در آفریدن توست رونق گرفت صنعت ايجاد اشكها بايد كه چشمهاي خودت را گره زني عاشق ترين به پنجره فولاد اشكها
افتاد چشم
عاشق من بر مزار تو شکر خدا
دوباره شدم همجوار تو اینجا به
آه زائر تو غبطه می خورند در هر
رواق، آینه های مزار تو روشن شده
است چشم تماشای آفتاب هر صبح،با
زیارت آیینه زار تو اطراف این
ضریح پریخانه می شود از بس
فرشته پرسه زند در مدار تو بغضم گره
به پنجره فولاد می خورد زل ميزنم به مرحمت بی شمار تو دریاترین،به
ساحل درمان رسیده ام پهلو گرفت
کشتی دردم کنار تو آهوی دل
بهانه دام تو را گرفت صیاد
من،رها نشوم بی شکار تو این رودهای
اشک به لطفت امید بست چشم
انتظار جوششی از چشمه سار تو پیچید در
فضای حرم عطر زعفران گل کرد
ذوق رایحه اش در بهار تو آقا ببخش
واژه بهتر نداشتم مضمون،ردیف،قافیه
ها وامدار تو وقتی که
آفتاب تو بر بام نیزه بود گرمای چشم های تو آرام نیزه بود سرمست عشق
بود نسیم از شراب تو تا جرعه
های ناب تو در جام نیزه بود تا جلوه
کرد برق تو در چشم گرگها آهوی چشم
ناز تو در دام نیزه بود تلخست
گرچه طعم تلاوت به نی، ولی شیرینی
صدای تو در کام نیزه بود خاکستریست
رنگ معمای چهره ات صد نکته
در هوای پر ایهام نیزه بود گل کرد
طبع عاطفه من، غزل ترین مضمون سرخ
شعر به الهام نیزه بود
| Design By : Pichak |

