اشک غزل

اشکواژه های من












خانم معلم اجازه نامم سمیرا ضیایی است

انشای این هفته ی من : " بابای من شیمیایی است... "

 

مادر به من گفت : بابا گنج است ، قیمت ندارد

در جنگ کمتر شبیهش پیدا شده ، کیمیایی است

 

بابا محمد زمانی که غرق راز و نیاز است

باید بیایی ببینی اینجا چه غار حرایی است

 

بابا پرنده است ، دنیا دیگر برایش قفس شد

بال و پر زخمی او مشتاق فصل رهایی است

 

با این همه تاولی که پا تا سرش را گرفته است

هر کس که او را ببیند حس می کند مومیایی است

 

تخت پدر... نه ضریحش درمان هر درد باشد

هر گوشه اش را دخیلی بستم ، چه دارالشفایی است!

 

شبهای جمعه فضای خانه پر از عطر روضه است

بابا نگاهش پر از خون ، بابا دلش کربلایی است

 

با روضه های وداع زینب دلش بی قرار است

" خواهر بمیرد برایت دیگر زمان جدایی است

 

غارت شده یوسف من ، پیراهن کهنه ی تو

اف بر جهانی که از آن سهمت فقط بوریایی است... "

 

عشق سمیرا شفای بابای لبریز زخم است

عشق پدر هم دعای این دختر مو طلایی است

 

باید که فریاد باشم ، سی سال غرق سکوت است

باید که دنیا بداند ، بابای من شیمیایی است

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1393/07/02ساعت 23:18 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

و اما غزلی عاشقانه...

 

لبهای تو شرابیِِ لبخند تازه ای است

حتی اگر که تلخ ، فرایند تازه ای است

 

پیشانی بلند تو صبح قیامت است

این قله ی سپید ، دماوند تازه ای است

 

قند مکرر است ولی نه ، نگاه تو

هر موقعی که زل بزنی قند تازه ای است

 

بانوی من ، پرستش چشم تو کفر نیست

ایمان تازه ای است ، خداوند تازه ای است

 

طعم تمشک کوهی و گیلاس می دهد

بر شاخه ی لبان تو پیوند تازه ای است

 

بخشیده ام به خال تو " دربند " را عزیز

در دوره ی جدید سمرقند تازه ای است

 

اخم تو شیوه ای است که عاشق ترم کنی

این طرز دلبری تو ، ترفند تازه ای است

 

باید به فال نیک بگیرم ، خدا کند...

در گوشه ی لبان تو لبخند تازه ای است

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/06/03ساعت 15:35 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

" لا یوم ... " تو شروع غریبی دیگری است

 

بالا بیار حادثه را در میان طشت

اری بده تمام غمت را نشان طشت

 

تازه بهار غربت تو رونما شده است

گل کرد باغ خاطره ات در خزان طشت

 

مرغان خون جگر همه ققنوس می شوند

در آتشی که شعله زد از آشیان طشت

 

هر چه سکوت کرده لبت سالها بس است

وقتش رسیده گفته شود از دهان طشت

 

از کوچه فاش می شود ابعاد تازه ای

پر کرده است گوش فلک را ، فغان طشت

 

" لا یومِ ... " تو شروع غریبی دیگری است

افتاد پرده از غزلم ، شد عیان طشت

 

آن مجلسی که لرزه به قلب غزل گذاشت

در پیش چشم فاجعه خون شد ، جهان طشت

 

خورشید را گرفته به آغوش غرقه خون

دارد غروب می چکد از آسمان طشت

 

آن خیزران مست پر از کینه می خورد

هم بر لبان آینه هم بر لبان طشت

 

تازه شروع قصه از اینجا است ... دخترش!

پایان ندارد آه چرا داستان طشت؟!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1392/11/22ساعت 23:36 توسط سید مسیح شاه چراغی| |


عابس به یک اشاره ی سر پیرهن درید....

بر آن سری سلام که لبریز خیر بود

یک شام در خرابه و یک شب به دیر بود


بر آن سری درود که شوق فرشتگان

" دیدار او وَ گفتن صبحت به خیر بود "


نازم بر او که آینه ی هر نبی شده است

یعقوب و شیث و یوسف و نوح و عزیر بود


آن سر که معجزه است سراسر نگاه او

یک شمه از کرامت چشمش زهیر بود


عابس به یک اشاره ی سر پیرهن درید

آن سر که رهزن دل و جان بریر بود


راهب به شوق گفت : " مسلمان این سرم "

لبهاش غرق " اشهد ان شبیر... " بود


دلتنگ آن سری است که کوفه برای او

گاهی به طلحه ماند وَ گاهی زبیر بود


بزم شراب ، طشت طلا ، نیزه یا تنور

تقدیر سرخ او است که تاراج غیر بود


شاعر که اربعین تو در کربلا نبود

در آسمان شعر تو سرگرم سیر بود

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/10/05ساعت 19:54 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

محراب خون به پا شده بر خاک حیدر است.....


سر باز کرده زخم دلم ، سینه پرپر است

چشمم فرات خون ، به جگر داغ دیگر است


شاعر شدم خیال پریدن گرفته ام

هر واژه در هوای زیارت کبوتر است


"آقا" بیا به "اشک غزل" روضه ی عمو است

این خیمه با شمیم حضورت معطر است


.... این ابن ملجم است عمودی به دست او است

محراب خون به پا شده بر خاک حیدر است


آیینه است ، دشت پر از تکه های او است

تصویر او سراسر صحرا مکرر است


این داغ مشک ، داغ خجالت که می کشد

با داغ زخمهای سه شعبه برابر است


نه ...... آبروی او است که از دست می رود

مادر بمیرد این همه حالش مکدر است


از این قبیل تیر گمانم فقط یکی

مخصوص چشمهای علمدار لشگر است


از هم دریده دیده ی او را ، خدای من

این بیشتر شبیهِ سنان یا که خنجر است


بهتر همان رباب نبود و ندیده است

باور نمی کنم که یکی سهم اصغر است


این که "کنار درک تو کوه از کمر شکست"

اینجا در اوج روضه برایم مصور است


چشمی کبود دارد و پهلو شکسته است

اینها به اشتیاق تماشای مادر است


امشب غزل ، دخیل ، به دست تو بسته است

چشم امید شاعر تو روز محشر است


نوشته شده در یکشنبه 1392/03/19ساعت 20:4 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم......

 

وقتش رسیده خوب نگاهت کنم پدر

از این همه فراق حکایت کنم پدر

 

بعد از تمام خون جگرها که خورده ام

حالا اجازه هست شکایت کنم پدر

 

ماهم چقدر حالت رویت عوض شده

باید به شکل تازه ات عادت کنم پدر

 

از این به بعد اسم تو باشد ضریح زخم

آخر چقدر زخم زیارت کنم پدر ؟

 

صدها کتاب شرح سفرنامه ام شده

از کی ، کجا ، چگونه روایت کنم پدر ؟

 

بالای نیزه بودی و دستم نمی رسید

یعنی نشد که از تو حمایت کنم پدر

 

بوسید دختری پدرش را ، دلم شکست

حقم نبود تا که حسادت کنم پدر ؟

 

امشب مرددم که ببوسم لب تو را

اما نه بهتر است رعایت کنم پدر

 

دست توسلم به دل خون عمه است

می خواهم آرزوی شهادت کنم پدر

 

نوشته شده در پنجشنبه 1392/02/19ساعت 1:30 توسط سید مسیح شاه چراغی| |


و فدیناه بذبح عظیم.......

        

وا شد درِ تمام قفسها به روی تو

پرواز در هوای پدر، آرزوی تو

 

می بارد از تلاطم چشمت شکوه خشم

رفته به مرتضی چقَدَر خلق و خوی تو

 

پشت سرت تمام حرم گریه می کنند

کف می زنند حرمله ها رو به روی تو

 

لبخند می زنی و دل از تیر می بری

با زلف این سه شعبه گره خورده موی تو

 

گهواره نیست، خاطره ی تشنگی توست

پر شد خیال مادرت از عطر و بوی تو

 

چشمی به سینه  دوخته، چشمی به علقمه

چشمی به تیر دارد و چشمی به سوی تو

 

مانده هنوز جرعه ی آبی میان مشک

دستی نمانده تا که بخواهد عموی تو.....

 

آنجا عمو به فکر لبت گریه می کند

سیرابِ شیرِ خون شده اینجا گلوی تو

 

قلب پدر شمیم تو را پخش می کند

شش گوشه ی تو سینه ی باباست، کوی تو

 

باب الحوائج است، "مسیح" التماس کن

  شاید که این غزل بشود آبروی تو....

نوشته شده در سه شنبه 1391/04/06ساعت 19:26 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

             

            از وسعت دنیا نباشد قسمت تو      حتی ضریح کوچکی حتی مزاری


تنها وقتی که دلتنگ می شوم می نویسم.........


شکوه فاطمیت عرش را تکان داده است

و اشتیاق شگفتی به کهکشان داده است


در ازدحام ملائک، مسیح انفاست

نشاط تازه به روح فرشتگان داده است


چقدر واژه ی زهرا به تو برازنده است

طلوع نور تو جلوه به آسمان داده است


بهشت حُسن! به سیب گلاب می مانی

نسیم ، رایحه ات را به بوستان داده است


بهار سبز کرامت ، فدای دستانت

صله چقدر به دستان این و آن داده است


پدر به شوق تو صدها کبوتر بوسه

به گونه های بهاریت آشیان داده است


شکسته باد تبرها ، هزار نفرین باد

به باغ یاس تنت وعده ی خزان داده است


به احترام تو آتش بگو گلستان شد!

بگو که شعله به پیراهنت امان داده است!


غروب می چکد از آسمان پهلویت

شفق به چادر تو نقش ارغوان داده است


چه ساده جان علی در مقابلش می سوخت

چگونه صبر کند؟ سخت امتحان داده است


شکست مثل همیشه چه بی صدا در خویش

تمام حرف دلش را به ریسمان داده است


خزان خار نشسته به باغ چشمانش

گلوی زخمی او دل به استخوان داده است


بس است زخم زبان ، طعنه های پی در پی

به حال خود بگذاریدش او جوان داده است


هزار بار خدا را سپاس می گویم

توان از تو سرودن به ناتوان داده است


خدا کند که بگویند شاعری یک شب

کنار یک غزل فاطمیش جان داده است

نوشته شده در پنجشنبه 1391/03/04ساعت 18:40 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

برای سرودن محتاج کمی عنایت بودم........


تا سر زند خورشید او از صبح بامش

یک آسمان مست از تماشای مدامش

 

تا گردباد شوق او در دشت پیچید

صدها رمه آهو نشسته بین دامش

 

در خطبه زار روح بخش او نشستم

دارد عسل می ریزد از شهد کلامش

 

او علت پیدایش نور پدر بود

آری پیمبر غبطه خورده بر مقامش


اصلا فدک ارزانی دنیایتان باد

وقتی خدا کرده بهشتی را به نامش

 

تا با دل و جان پاسدار کعبه باشد

احرام آتش بسته در بیت الحرامش


یک روز آه آینه باید بگیرد

هر قلب سنگی که شکسته احترامش

 

سر تا به پایش ذوالفقار است و رشادت

آمد برون شمشیر مولا از نیامش

 

باید علی را یک نفر پاسخ بگوید

بغض گلوگیری شده زخم سلامش

 

در باغ زخمش کربلایی ریشه کرده است

تصویر زینب مانده در قاب قیامش

 

طوفان وزیده.....چادرش بر باد رفته است......

افتاده آتش آه،بر جان خیامش

 

در انتظارم یک نفر یک روز از راه

شاید بیاید تا بگیرد انتقامش

نوشته شده در چهارشنبه 1390/03/11ساعت 13:30 توسط سید مسیح شاه چراغی| |

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا

 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا

 

در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ

 سوختم،خیره خیره در راهت ، خشک شد چشم من به در بابا

 

زخم بر روی زخم آوردی ، این سفر را چگونه طی کردی ؟

 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا

 

از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد

 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا

 

گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم

 تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا

 

شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو

 خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟!

 

دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم

 با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا

 

قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم

 یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

 

عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد

 خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود ، شیر نر بابا

 

طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار

 تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا

 

نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم

    جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده سر بابا...      

                  

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/11ساعت 20:32 توسط سید مسیح شاه چراغی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت